نحوه دانلود از سایت www.ifile.it
ممنون
جامعترین پایگاه تحلیل آماری و دانلود کتاب های رشته ی آمار و ریاضی در مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد
ممنون
من از دوستانی که به وبلاگ این جانب سر می زنند تشکر می کنم. از دوستان تقاضایی دارم لطفا نظر بدید بدون نظر وبلاگ را ترک نکنید. منظورم این نیست که تشکر و قدر دانی کنید لطفا نظراتتونو برای ارتقای هر چه بیشتر وبلاگ هم از نظر کیفی و هم از نظر کمی بیان کنید.
دوستان اگر کتاب یا مقاله دارند میتوانند با نام خودشان در وبلاگ قرار بدهند. کسانی که مایل به همکاری برای ایجاد وبلاگ جامع آماری هستند به من خبر بدن تا باهم همکاری داشته باشیم.
الان حدودا ۱۰۰ تا کتاب دارم انشا بعد از قرار دادن آنها در وبلاگ فکر نکنم دیگر کتاب آماری باشه که در وبلاگ نباشه(شوخی کردما جدی نگیرید!!!!). بعد میخوام مطالب آماری در سایت قرار بدم. از دوستان هم میخوام بهم کمک کنند.
اگر سوال آماری تا مقطع کارشناسی و ارشد داشتید ارسال کنید تا باهم همفکری کنیم و دیگران نیز استفاده بکنند.
با تشکر
دوستان عزیز این وبلاگ جهت انجام خدمات برای دانش آموزان دانشجویان محققان و ارائه ی مطالب مفید آماری ایجاد شده است. عزیزان می توانند خدمات زیر را با کیفیت عالی و حداقل زمان و هزینه در هر کجای ایران تحویل بگیرند:
۱)تحلیل پرسش نامه و داده ها با استفاده از spss و minitabو sas
۲) ترجمه عنواع متون آماری ریاضی مدیریت اقتصاد
لطفا جهت اطلاعات بیشتر با ایمیل moghtader.parviz@gmail.com
یا با شماره تلفن ۰۹۱۴۳۰۸۹۸۵۳ تماس بگرید.

توانا بود هر که دانا بود !؟
لطفا این مطلب را تا انتها بخوانید تا بدانید ما کجا هستیم و چه می کنیم .
یهودیان سراسر دنیا :
14 میلیون نفر
6/5 ميلیون نفر در آمریکا
5/5 ميلیون نفر در آسیا
2 ميلیون نفر در اروپا
یکصد هزار نفر در آفریقا
جمع کل مسلمانان در جهان :
5/1 ميلیارد نفر
1 میلیارد نفر در آسیا و خاور میانه
400 ميلیون نفر درآفریقا
44 ميلیون نفر در اروپا
5 ميلیون نفر در آمریکا
از هر پنج نفر جمعیت روی زمین ، یکی مسلمان است
در مقابل هر یک هندو ، دو مسلمان قراردارد
درمقابل هر پیرو بودا ، دو مسلمان قراردارد
درمقابل هر یهودی ، 107 مسلمان قراردارد
با این همه ، 14 ميلیون یهودی از یک میلیارد و نیم مسلمان نیرومند ترند !
فکر کنید چرا ؟
از سناریوهای تحلیل توطئه دست بردارید ؟
این موقعیت را کسی به طور مصنوعی به آنها نداده است . نگویید کار انگلستان است و آمریکا . اگر هم انگلستان و آمریکا از آنان حمایت می کنند بپرسید چرا ؟ مگر آنها چه نفوذی در آمریکا و انگلستان دارند که دولت های آنها مجبور به حمایت هستند . چرا مسلمانان این نفوذ را در این دولتها ندارند ؟ تعداد مسلمانان در این کشورها کمتر از یهودیان نیست !! اما نفوذ مسلمانان مهاجر به آمریکا چرا کمتر از نفوذ یهودیان مهاجر به آمریکاست ؟
نتیجه :
حمایت آمریکا و انگلستان و سایر قدرت ها علت قدرت یهودیان نیست ؛ بلکه معلول قدرت آنان است . هر چند در مراحل بعدی به قدرت بیشتر هم می انجامد .
چرا ؟
ببینیم چرا ؟
به چندین دلیل ، از جمله :
در تاریخ معاصر :
آلبرت انشتین : یهودی
زیگموند فروید : یهودی
کارل مارکس : یهودی
پل ساموئلسون : یهودی
میلتون فردمن : یهودی
در رشته پزشکی :
مخترع سوزن سرنگ ، بنیامن روبن : یهودی
کاشف واکسن فلج اطفال (پولیو) ، یوناس سالک : یهودی
کاشف داروی ضد سرطان خون ، گرترود الیون : یهودی
کاشف در مان یرقان (زردی) ، بروخ بلومبرگ : یهودی
کاشف داروی درمان مرض سفلیس ، پل الریخ : یهودی
کاشف درمان امراض عضلانی ، الیه متچینکوف : یهودی
کاشف درمان غدد ترشحی داخلی ، آنرو شلی : یهودی
شناخت تراپي درمانی ، آرون بک : یهودی
کاشف قرص ضد حاملگی ، جورج پیناکوس : یهودی
شناسائی چشم بشر ، ج. والد : یهودی
شناسائی بچه در شکم مادر ، استانلی کوهن : یهودی
دیالیز قلوه ها ، ویلیم کلوفکام : یهودی
برندگان جوایر نوبل :
در یک صد و پنجاه سال گذشته ، 14 ميلیون یهودی 180 جایزه نوبل را دریافت کرده اند در حالی که یک ميلیارد و نیم مسلمان تنها 3 جایزه گرفته اند .
اختراعاتی که تاریخ را دگرگون ساخت :
چیپ های کوچک دستگاه های الکترونیکی ، استانلی نزور : یهودی
رآکتور اتمی زنجیره ای ، نئو سزیلند : یهودی
کابل نوری ، پیطر شولتز : یهودی
چراغ های راهنمائی ، چارلز آلدر : یهودی
فولاد ضد زنگ ، بنو اشتراوس : یهودی
فیلم با صدا (ناطق) ، ایزادور کیس : یهودی
میکروفون تلفن ، امیل برلینر : یهودی
دستگاه ضبط تصویر متحرک (ویدئو) ، چارلز جینزبرگ : یهودی
نفوذ بر بازرگانی جهانی :
فرآورده های مارک مشهور "پولو" ، رالف لورن : یهودی
تولیدات نوشیدنی "کوکاکولا" : یهودی
لویس جین ، لوی اشتراوس : یهودی
استار بروک ، هوارد شولتز : یهودی
گوگل ، سرجی برین : یهودی
شرکت كامپيوتري"دل" ، میشل دل : یهودی
دنکی ، دونا کارن : یهودی
باسکینو رابینز ، ایرو رابینز : یهودی
دانکین دونات (نوعی تنقل آمریکائی) ، بیل روزنبرگ : یهودی
و ... .
نفوذ در سیاست بین المللی :
هنری کیسینجر : یهودی
ریچارد لوین ، رئیس دانشگاه یل : یهودی
الن گرینزپن ، رئیس فدرال رزرو آمریکا : یهودی
ژوزف لیبرمن : یهودی
مادلین البرایت ، یهودی
گاسپر واینبرگر ، وزیر دفاع آمریکا : یهودی
ماکزیم لیوینو ، وزیرخارجه شوروی : یهودی
داوید مارشال ، نخست وزیر سنگاپور : یهودی
اسحق اسحق ، استاندار کل استرالیا : یهودی
بنیامين دیزرائلی ، نخست وزیر انگلستان : یهودی
یوگنی پیرماکف ، نخست وزیر روسیه : یهودی
بری گلد واتر ، سیاستمدار آمریکائی : یهودی
جورج سمپائو ، رئیس جمهور پرتقال : یهودی
هرب گری ، معاون نخست وزیر کانادا : یهودی
میشل هوارد ، وزیر کشور انگلستان : یهودی
برونو کریسکی ، صدر اعظم اتریش : یهودی
رابرت روبین ، وزیر خزانه داری آمریکا : یهودی
و ... .
رسانه های گروهی جهانی :
سی ان ان ، ولف بلیتز : یهودی
باربارا والترز از اخبار (آ.ب.ث) : یهودی
اوجین مایر ، واشنگتن پست : یهودی
هنری گرونوالد ، مجله تایم آمریکا : یهودی
کاترین گراهام ، واشنگتن پست : یهودی
ژوزف لیلد ، نیویورک تایمز : یهودی
ماکس فرانکل ، نیویورک تایمز : یهودی
رابرت مرداک ، (صاحب گروه رسانه اي fox) : يهودي
و ... .
موسسات به ظاهر بشر دوستانه ولی برانداز :
جورج سوروس : یهودی
والتر اننبرگ ، یهودی
و ... .
تشکل های صنفی و مذهبی و اجتماعی یهودیان در آمریکا بالغ بر بیش از هفت هزار سازمان و موسسه است .
هر یهودی در چندین NGO و انجمن عضو است و فعالیت می کند .
هر مسلمان در چند تا انجمن و NGO عضو است ؟
دانش آموزان یهودی از همان ابتدا در مدارس خود کارکردن گروهی با هم را می آموزند ، نه رقابت درسی بی ثمر و حسادت به هم را !.
نتیجه :
نه ما و نه رهبرانمان کارکردن با هم را نیازموده ایم ، بلکه هر روزه درس های جدیدی از تکنیک های حذف همدیگر را می آموزیم !.
چرا يهوديان نیرو مندند و مسلمانان ضعیف ؟
دلیلش این است که ما رقیب اصلی را فراموش کرده ایم و در خودمان به دنبال رقیب می گردیم .
دلیلش این است که ما استعداد دانش آموختن را وانهاده ایم .
در سراسر جهان اسلام مشتمل بر 57 کشور ، تنها 500 دانشگاه موجود است .
در حالی که تنها در آمریکا 5758 دانشگاه به راه است .
در هندوستان ، 8407 دانشگاه موجود است .
حتی یک دانشگاه از میان کشور های اسلامی در زمره 500 دانشگاه اول جهانی جای ندارد .
سواد در دنیای مسیحیت 90% است .
سواد در جهان اسلام 40% است.
در پانزده کشور مسیحی مذهب ، درصد سواد 100درصد است .
درکشورهای مسلمان حتی 1 درصد هم نیست .
درکشورهای مسیحی 98 درصد دوره دبیرستان را تمام کرده اند .
درکشورهای اسلامی این رقم 50 درصد است .
40 درصد از مردم کشور های مسیحی دانشگاه را تمام کرده اند .
در کشورهای مسلمان این رقم تنها 2 درصد است .
درکشورهای مسلمان برای هریک ميلیون مسلمان تنها 230 عالم و دانشمند وجود دارد .
در آمریکا این رقم 5000 است .
در آمریکا برای هر یک ميلیون نفر 1000 تکنیسین موجود است .
در سراسر جهان عرب فقط 50 نفر تكنسين برای هر یک ملیون نفر موجود است .
دنیای اسلام فقط 02 /0درصد از درآمد ملی را برای تفحص و توسعه هزینه می کنند .
درکشورهای مسیحی این رقم 5 درصد از درآمد ملی است .
نتیجه :
وضعیت کنونی دنیای اسلام استعداد دانش پروری ندارد . مرحله دیگر آزمایش دانش ، کاربرد آن است . در پاکستان برای هر 1000 نفر 23 روزنامه موجود است . درسنگاپور این رقم 460 برای هر 1000 نفر است .
در انگلستان 2000 کتاب مختلف برای یک ميلیون نفر هر سال چاپ می شود . در مصر این رقم تنها 17 جلد است .
عاقبت :
دنیای اسلام در دانش پژوهی شکست خورده است . آزمایش کاربرد دانش راه دیگری بر عدم دانش پژوهی مسلمانان است .
صادرات صنعتی پاکستان فقط 9/0 درصد کل صادرات آن کشور است . در عربستان سعودی 2/0 درصد است . در کویت و مراکش و الجزایر 3/0 درصد است . درحالی که سنگاپور به تنهائی 68% صادرات صنعتی دارد .
نتیجتا :
جهان کنونی اسلام استعداد بهره گیری از دانش را فاقد است .
به چه نتیجه ای می رسیم ؟
کنکاش لازم نیست چون ارقام و شواهد فریاد مي کشند ، لکن ما گوشمان را بسته ایم .
نصیحت :
خود و فرزندانتان دانش بیاموزید ، میانبر وجود ندارد . به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند . و به خاطر خدا ، از نفوذ خود برای بدست آوردن نمره بیشتر برای فرزندان خود اجتناب کنید . به آنها کارگروهی بیاموزید . جلو زدن از هم و دیگران را پشت سرگذاشتن را به آنها نیاموزید . دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را بیاموزید . اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند . واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد .
تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است . پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سوادآموزی و قدرت کار گروهی ماست و بس .
كِي بايد بیدار شويم !؟
نویسنده: A.Birolini
نویسنده:Rudin
هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.» بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در شهری دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست.» گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسید:«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟» و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم.در هر صورت من در خدمت شما هستم.»
از او پرسیدم:«چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟» پاسخ داد:« دو سال.» پرسیدم:«چند سال است که به این کار مشغولید؟» جواب داد:«هفت سال.» پرسیدم پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.» پرسیدم:« چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟» گفت:«سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.» نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.
شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید.پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید
فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی...،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
دوست های خودتان رو هم از این متن محروم نگذارید.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
***
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت
"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."
به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه
نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه
این داستان رو برای هر کس که دوست دارید بفرستید... نگذارید زنجیر عشق به شما ختم بشه
با تشکر از خانم افسانه رحیمی
ساعت حدود 10 صبح بود. طبق معمول بساطم رو کنار خیابون پهن کرده بودم و با کفشهای جورواجور و پاشنه ها و واکس های رنگارنگ سرگرم بودم. عابرها اکثرا بدون توجه از کنارم رد می شدند و کمتر کسی توجهی بهم می کرد. گهگاه کسی می ایستاد تا واکسی به کفش بزنه یا تعمیر سریع و کوچیکی انجام بده. از وقتی شرکت تعدیل نیرو کرده بود و من هم جزو این تعدیلی ها بودم، چاره ای نداشتم جز اینکه برای حفظ آبروم و خرجی زن و بچم یه کاری دست و پا کنم. سرمایه ای که در کار نبود بعد از کلی این در و اون در زدن یه شغل موقت - واکسی- برای خودم جور کردم تا ببینیم خدا در آینده چی می خواد. سرم پایین بود که احساس کردم یه نفر جلوم واستاده:
- بفرمایید خانم.
دختر جوونی با چادر رنگ و رو رفته در حالی که نگرانی تو چشماش موج میزد بهم نگاه می کرد.
- کاری داشتین؟
- بله، ببخشید آقا، من پاشنه کفشم الان افتاد، دارم می رم دانشگاه، با این وضعیت نمی تونم اصلا راه برم. می تونید برام سریع درستش کنید؟
گفتم کفشاشو درآره تا ببینم پاشنه ش از چه نوعیه؟ با نگرانی و دستپاچگی گفت: نه نه، فقط یک لنگشه، اون یکی سالمه. و لنگه کفشش رو به دستم داد. یه نگاهی به کفش انداختم، با خودم فکر کردم این کفش اصلا ارزش عوض کردن پاشنه رو داره؟! داغون بود و کاملا فرم پای دخترک رو به خودش گرفته بود. خلاصه پاشنه کفش رو عوض کردم و در حالی که کفش رو به دستش می دادم گفتم: میشه پونصد تومن. رنگ از رخسار دختر پرید. با تته پته گفت: ولی قیمت یه پاشنه دویست و پنجاه تومنه، مگه نیست؟!
دیگه کفرم داشت بالا می اومد: خب خانم، من پاشنه لنگه به لگنه به چه دردم می خوره؟ و در حالی که لنگه دیگه پاشنه رو به طرفش دراز می کردم، گفتم: بیا، اینهم اون یکی، هر وقت لازم شد خودت استفاده کن.
دخترک با خجالت و ناراحتی فراوون کیفش رو باز کرد و به زیر و رو کردن کیف پولش پرداخت. چند دقیقه ای معطل کرد، احساس کردم تا فیلم بازی می کنه، دیگه قاطی کردم: خانم چرا استخاره باز می کنی؟! از کیفش یه اسکناس دویست تومنی و یه صدتومنی در آورد و به سمتم دراز کرد: خب اگه میشه این پاشنه پیش خودتون باشه که استفاده کنید. من پول همراهم نیست، این سیصد تومن رو بگیرین و ... با عصبانیت داد زدم: یعنی چی خانم؟ منم کاسبم، خدا رو خوش نمیاد این بازیها رو سر من در بیاری؟خب پول همرات نبود برای چی اومدی کفشت رو درست کنی؟! دستای دخترک می لرزید و من اونقدر عصبانیت و تردید جلوی چشمام رو گرفته بود که چهره رنگ پریده و اشکهای حلقه زده تو چشماش رو ندیدم...
در حالی که صدای فریاد من حسابی ترسونده بودش کفشهاش رو به دستم داد و دمپایی هایی که من به مشتری ها می دادم موقتا تموم شدن کار کفشهاشون بپوشن به پا کرد و گفت: الان برمی گردم. در حالی که انگار عقل از سرم پریده بود با ناراحتی و یواشکی تعقیبش کردم. وارد یه داروخونه که نزدیک بساط من بود، شد. لابلای مریضا وایسادم که صدای لرزون دختر جوون در حالی که خیلی آروم با یکی از فروشنده ها صحبت می کرد، تنم رو لرزوند: ببخشید خانم، من دانشجو هستم این کارت دانشجوئیمه، از شهرستان اومدم و پول همراهم نیست، کفشم خراب شد مجبور شدم بدمش برای تعمیر، اگه ممکنه پونصد تومن به من قرض بدید که پول کفاشی رو بدم این کارت دانشجویی و شناسنامه م پیش شما بمونه من رفتم خوابگاه از دوستام پول می گیرم و همین فردا براتون میارم. ببخشید... خانم فروشنده با لبخندی که بیشتر از پیش من رو شرمنده کرد، تقویم کوچکی رو جلوی دخترک باز کرد، چند اسکناس پانصدی و هزاری لاش بود، گفت: بفرمایید، هرچقدر لازم دارید بردارید. دختر یه اسکناس پونصدی برداشت و گفت: همین کافیه ... و وقتی برگشت سمت در، دانه های درشت اشک بود که سعی می کرد پشت چادرش پنهان کنه...
از خودم خجالت می کشیدم، دلم می خواست آب بشم برم تو زمین، خدایا من بخاطر دویست تومن با این دختر چی کار کردم؟! چرا با رفتارم کاری کردم که مجبور بشه پیش یک نفر دیگه هم سفره دلش رو باز کنه. چرا به حرفاش شک کردم؟ آرزو می کردم کاش زمان چند دقیقه ای به عقب بر می گشت...
دخترک با دیدن من دم در داروخانه دست و پا شو گم کرد، چه دختر محجوب و ساده ای بود، خدایا منو ببخش... پول رو به سمتم دراز کرد، دستاش آشکارا می لرزید، چشماش پر اشک بود و انگار منتظر بود که من بگم: نه خانم، باشه خدمتون... تا سرازیر بشه روی صورتش.
گفت: بگیر آقا، بگیر، دیگه آبرو واسم نذاشتی، اگه می دونستم اینجوری می شه پابرهنه می رفتم دانشگاه، فکر کردم با سیصد تومن یک لنگه کفشم رو درست می کنم و با پنجاه تومن هم با اتوبوس می رسم دانشگاه، ولی شما... گریه امونش رو برید...
اونقدر از خودم بدم می اومد که دلم می خواست همون لحظه بمیرم. در حالی که بغض کرده بودم، گفتم: خانم تو رو خدا پولتو بردار برو، من پول نمی خوام. بدون اینکه حرفی بزنه سرش رو به علامت نفی تکون داد و پول رو گذاشت رو جعبه واکسها. عاجز شده بودم، ناچار واسه اینکه کمی از عذاب وجدان خودم کم کنم، گفتم: خب خانم ببین، من بساطم همینجاست، هر روز همینجا می تونی پیدام کنی، الان پولتو بردار، فردا برام بیار همینجا، خب؟ و ملتمسانه نگاهش کردم. انگار فهمید که خیلی خجالتزذه شدم و شاید دلش برای درماندگیم سوخت. پولش رو برداشت و گفت: فردا صبح براتون میارم. با نگاه تعقیبش کردم، وارد همون داروخونه شد، عجب!!! پول رو به فروشنده پس داد و بیرون اومد...
دخترک رفت و من رو در دنیای سیاه و تاریکی که برای خودم درست کردم تنها گذاشت. خدایا یعنی قدر و قیمت انسانیت من همین دویست تومن بود؟!! شرم بر من...
غرق در افکارم بودم که یه مشتری دیگه در حالی که می گفت: آقا واکس بی رنگ داری؟ رشته افکارم رو برید: بله دارم، بفرمایید. هنوز راه ننداخته بودمش که یه نفر از پشت سرش پرسید آقا قهوه ای هم داری؟
- بله دارم.
- آقا همینجا می تونی کفشمو زود تعمیر کنی، چسب جلوش باز شده؟ پسرکی بود که کنار اون دو نفر دیگه وایساده بود...
اون روز تا شب کار و بارم حسابی سکه بود، اونقدر مشتری داشتم که دیگه دخترک رو کلا فراموش کردم. شب که با جیب پر پول بر می گشتم خونه، یاد دختر دانشجو افتادم و با خودم گفتم: نیومد هم نیومد! من که امروز خدا رو شکر کار و کاسبیم خوب بود...
صبح تازه داشتم بساطم رو می چیدم که صدای غمگین آشنایی گفت: سلام آقا، صبحتون بخیر.
سرم رو بلند کردم... همون دختر دیروزی بود، در حالی که یه اسکناس پونصدی تو دستش بود گفت: بفرمایید. از یکی از همکلاسی هام یکم قرض گرفتم تا حقوق کار دانشجویی این ترم رو گرفتم بهش پس بدم. ببخشید که دیر شد. حلالم کنید.
هر جمله ش مثل پتکی روی روحم فرود می اومد. کم مونده بود که اشکم جاری بشه: گفتم نه خانم، نمی خواد، قدمت انقدر خوب بود که من دیروز تا شب اینجا سکه زدم، حلالت، برو من رو هم ببخش. من در مورد شما اشتباه فکر کردم، تو رو خدا منو ببخش...
دخترک در حالی که خم می شد و پول رو روی جعبه می گذاشت گفت: خیلی ممنون. فعلا دیگه نیازی ندارم. دست شما درد نکنه، ببخشید، خداحافظ...
و رفت... رفت و ...
به وبلاگم سر بزنید خوشحالم کنید!!!!!!
نویسنده:Gary L. Gray
نویسنده:....
لینک دانلود:....
نویسنده:William Q. Meeker
نویسنده: Gibbons
نویسنده: T.T. Soong
نویسنده:George W. Collins
كتاب و درس و اينها دو پول نميارزه! خيال كن تو سر گردنه داري زندگي ميكني!اگر غفلت كردي تو را ميچاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير، همين بسه
نویسنده:m.asghar bahati